تبليغاتX
خدای من تو هستی

به نام خدا

به قول حاجی صاحب شاید من خیلی خرم که یه دختر تنها می رم دانشگاه و پس می یام شاید یه روزی از همین شبا گیره یه دسته  وحشی خیابونی بیافتم و رسوای عالم بشم ( حتی اگه بشم هم پیشه خدا من همون دختر پاک هستم اون میدونه تو این دنیا چه خبره !)

 خیلی خستم اینو از توی چشام که پر از اشک شده می تونید بخونید، از وقتی اومدم اینجا خیلی اتفاقا برام افتاد خوب و بد، جای زخماش رو قلبم هست...

نمی دونم چی میشه نمیدونم به  کجا می رسم  اما خستم دلم برا خدا یه زره شده کاش می شد یه جوری فقط برا یک ساعت با خدام خلوت کنم فقط برا یک ساعت ...

بهش می گم ادما اینجا خیلی بدن

اونا با اون چیزایی که درست می کنه می فرسته زمین خیلی فرق دارن

 فقط قیافه هاشون با اداهاشون شبیه ادماست.

می گم که چه قدر بدی دیدم حتی می گم چه قدر بدی کردم رودرواسی که نیست؟

همه ادما رو رسوا می کنم حتی خودمو.

نوشته هام سردرگمن درست مثل خودم بعضی وقتا اینقد فک می کنم  که حتی به  فکرم فک میکنم.

اینا رو بعد از خیلی وقته دارم می نویسم نوشتن یادم رفته اما می خوام دوباره بیام و بنویسم .

تشکر اومدی خوندی بابای

 

اونا با اونی که فرستادی فرق دارن...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:23 توسط معصوم |