امروز از تو قدرتی میخواهم
قدرتی که دیگران ندارند ولی تو به من خواهی بخشید
امروز آمده ام تا از کسی بنویسم
از کسی که در خانه ی معبود گل وجودش شکفت
از کسی که خدا ورودش را به این دنیا در زیباترین ماه سال جشن گرفت
از کسی که مردانگی با او معنا گرفت
از پدری که در خلوت خوداز آب میپرسید چرا؟
آمده ام تا بنویسیم
از علی بگویم
از تنها یار فاطمه
از کسی که وقتی رفت دنیا درغم رفتنش هنوز هم عذاداراست
نمیدانم قدرتش رامیدهی یا نه؟
آمده ام از علی بگویم
آمده ام تا جشن بگیرم و تمام حوریان . پریان .فرشتگان و حتی خدا را نیز دعوت کنم
آمده ام تا که امروز را شاد باشم
آنقدر شادی کنم که او هم بیاید آری شاید او هم بیاید
شاید فاطمه هم با او باشد و شاید حسین هم ...
چرا اشکهایم امان نمیدهند شاید آنها هم میخواهند شادی کند
گل می آورم آذین میبندم به ابرها هم گفته ام آرام ببارند
به گلها سپرده ام وقتی مهمانها آمدند آرام نغمه سر دهند
درختان همه با بهترین میوه ها .پرندگان بازیباترین آوازها
چیزی کم است نمیدانم چیست
حس میکنم تا آن چیز نباشد مهمانها نمی آیند.......
قرآن آری قرآن آرام کتاب را باز میکنم
و آرام میخوانم بسم الله الرحمن الرحیم
همه به احترامش سکوت میکنند نمیدانم چرا شادی ام مضاعف میشود
چقدر شیرین است
برای لحظه ای همه جا نورانی میشود نمیتوانم سرم را بلند کنم و نگاهی بیاندازم
چون قرآن میخوانم اما حس میکنم تمام میهمانها آمده اند
او هست .فاطمه و حسین هم ... ولی خدا را نمیدانم
وقتی قرآن را میبندم آرام سرم را بلند میکنم
میترسم میهمانها رفته باشند میترسم شادی ام خراب شود
هیچ کس نیست و اما روبرویم کتابی. شاخه گل نرگسی. کاسه ای آب.تکه نانی با خرما
نمیدانم بگریم یا بخندم میهمانهایم همه آمده اند
ابرها ببارید گلها نغمه سر دهید پرندگان آواز بخوانید درختان پذیرایی کنید
و حوریان برقصید و باز هم قرآن را میگشویم بسم الله ...
